رمان بیوه کشی

رمان بیوه کشی

کتابک |رمان بیوه‌کشی

نویسنده: یوسف علیخانی

 

یوسف علیخانی ناشر، روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی معاصر ایرانی است. وی در طول دوران نویسندگی‌اش چندین اثر به چاپ رسانده که مجموعه داستان عروس بید، اژدهاکشان، قدم بخیر مادربزرگ من بود و رمان‎‌های خاما و بیوه‌کشی از جمله‌ی آن‌ها است.

انگیزه‌ی نویسنده از نوشتن رمان بیوه کشی مبارزه با خرافه‌ها و سنت‌هایست که در باور بعضی از مردم وجود دارد. در زمان‌های قدیم و در جوامع روستایی آداب و رسوم گوناگونی وجود داشت که یکی از آن سنت‌ها در مورد زنانی بود که همسرشان را از دست می‌دادند و بیوه می‌شدند، رسم بر این بود که بیوه‌ها می‌بایست با برادرشوهر کوچکشان ازدواج کنند و تا آخر عمر با وی سر کنند بی‌آن که حق انتخاب دیگری برای زندگی شخصی خود داشته باشند. یوسف علیخانی با توجه به علاقه‌ای که به ادبیات بومی دارد و سعی می‌کند فرهنگ و اندیشه زادگاهش را در آثارش بگنجاند، اما وی بر ظلم‌های که در حق زنان می‌شود کاملا واقف است و در این رمان سعی بر این دارد جسورانه این سنت‌ها و خرافه‌ها را که بر این زنان رواداشته می‌شود به چالش بکشد. دقت نویسنده در درک احساسات زنانه بی‌بدیل و شگفت‌آور است. وی رمان بیوه کشی را در انتشارات آموت به چاپ رسانیده که نسخه متنی این کتاب هفت بار تجدید چاپ شده است.

رمان بیوه ها

 

رمان بیوه کشی

قسمتی  از متن رمان بیوه‌ کشی

لازم هم نبود شب باشد و خواب باشد تا کوزه به دوش، سرِ اژدرچشمه برود و کوزه در آب بکند که بعد ببیند کوزه پر از خون شده است. کوزه‌ی اول با سنگِ سیاهِ کنار چشمه بشکند و بعد بی‌آنکه از خواب بیدار شود، کوزه‌ی دومی به دوش بگیرد و یک کوه آن‌طرف‌تر، کوزه را در سیاه‌چشمه فرو ببرد و بعد خون، جوش بزند و باز همان کند که بار اول کرده بود و بعد یک کوه آن‌سوی‌تر، کوزه‌ی سوم را در گاوچشمه از شانه پایین بیاورد و هنوز آب به کوزه نرسیده، آب که نه، خون، شتک بزند به دست و بالش و بعد کوزه را خاک‌شیر کند و کوزه به دوش، سمتِ پلنگ‌چشمه بدود که آب بردارد و خون بپاشد به گَل و گردنش و کوزه از دوشش، شتاب بگیرد آن سوی سُرخه‌چشمه و کوزه را محکم بکوبد به سرخه‌سنگ پای سرخه‌چشمه زیر سرخه‌کوه. هنوز زردچشمه مانده بود و بعد سفیدچشمه که آن‌ها هم رنگی جز رنگ همسانان خود نداشتند؛ عجیب اینکه نه لباس و نه دست و نه صورت و نه خودش، خونی نمی‌شدند و فقط «خوابیده‌خانم» از شدت تشنگی، از خواب می‌دوید بیرون. شنبه‌ها نوبتِ «بزرگ» بود تا همراهِ گاو و گوسفندها از گله‌خوابانِ اژدرکوه، پا بردارد سمت سیاه‌کوه و ساعت‌دهی بخورد و بعد ببردشان گاوکوه و آن وقت پلنگ‌کوه و ناهار، کنارِ سرخه‌کوه بخورد و هی کنَدشان سمتِ زردکوه و عصرانه بخورد و شب نشده، دوباره برگردد سمتِ اژدرکوه و گله را برگرداند به اژدرچشمه و آب‌شان بدهد و برسند به گله‌خوابان.

 

هنوز دیدگاهی ثبت نشده. شما اولین نفری باشید که درباره این مطلب نظر می دهد.
ارسال یک دیدگاه

ارسال یک دیدگاه

3 + 16 =